خرید بک لینک

هر انسانی را قلعهی امنی است... هان! زنهار که از قلعه بیرون نیاییکه سگی نیمهجان هم تواند پاره پارهات کند...

...

امّا چارهای نیست در هر حال این را بگویی که رهزن شیّاد دغلباز نفوذ و فریب داند:

اللهم اجعلنی فی درعک الحصینه التی تجعل فیها من ترید...

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: دوشنبه 15 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:56

اینقدر درد روی درد ریخته است، اینقدر به غم آلوده شدهایم، اینقدر غمگین بودهایم و همگان ما را غمگین دیدهاند که انگار خجالت میکشیم شاد باشیم، اگر وقت خوشی هم میرسید خوب استفاده کنیم و خوشی کنیم

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: دوشنبه 15 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:56

گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست، آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد؛ حافظ حافظ جان! این ابیات به درد تو میخورد نه امثال من که تا زانو در گ.یم... برای کسانی مثل من یک درد و درمان وجود دارد

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: دوشنبه 15 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:56

تا به حال فرصت نداده که جاهای زیادی از این کرهی پهناور را ببینم امّا یکجا بود که وقتی در همان کودکی قدم در صحن و سرایش گذاشتم فهمیدم هوایش، اتمسفرش همه چیزش آرامش بخش و باصفاست... انگار باور می

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: دوشنبه 15 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:56

آقا ما خیلی وقت پیش یه ذرّه با این Duolingo ور میرفتیم، همینجور دورهمی، خلاصه اون اوائل هر چندروز یکبار، الان کار به جایی رسیده هر چندساعت یکبار پیام میده، ایمیل میزنه، با جملهبندیهای مختلف، قسم آیه قربون صدقه که بیا و فلان... قربون شکلت میام، عزیزم صبر کن میام دورت بگردم...

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: دوشنبه 15 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:56

اینقدر در نوشتن خودم دقّت کردهام به علائم نگارشی، به خصوص به نیم فاصلهها (خود این نیمفاصله است یا نیم فاصله؟!) که یه لحظه دیدم تلویزیون داره تبلیغ میذاره، گاو و شیر و این قسم مسائل، ناخودآگا

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: دوشنبه 15 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:56

دیگر نه میخواهم کسی را دوست بدارم و نه کسی مرا دوست بدارد... نه یار میخوام، نه مار میخوام، نه غار میخوام، نه دلِ زار میخوام، نه شلوار میخوام، نه دار میخوام، نه روزگاریکه از من درآرد دمار میخوام،

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: دوشنبه 15 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:56

آنقدَر دلگیر و دلچرکینم که اگر ممکن بود همه چیز را به کناری میگذاشتم تا خلوتم تام و تنهاییام تمام شود... حس میکنم نه تنها کسی در این عالم نیازی به من و بودن من ندارد که حضور من دیگر لطف و حسنی ندارد... نمیدانم، آنقدر ملولم که جز این کلمات چیزی از دهانم خارج نشود...

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: دوشنبه 15 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:56

همه چیز از فایده افتاده است انگار... نه از سکوت و نه از تکلّم آبی گرم نمیشود... میتوانم برای سالها با خودم عهد ببندم که صم بکم باشم ولی آخرش چه؟ باید چه کرد؟ میخواهم بنویسم چیزی را که نمیدانم

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: دوشنبه 15 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:56

شدیدا مشتاق دیدار کسی هستم که مرا بفهمد، با تمام زوایای پنهان و آشکارم... و مهربانانه و صادقانه و صمیمانه مرا به خودم بازنماید... میدانم همچنین کسی نه برای من که برای هیچکس احتمالا وجود ندارد،

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: دوشنبه 15 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:56

صفحه بندی